
براي رفتن فكري بكنيم
يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان آرشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت آور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي آيد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب مي آيد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
آه خدايا
آدم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم
سلمان هراتی
جمعه ی ناگاه
یعقوب منا ، یوسفت افتاده در این چاه
دیری است که خون می چکد از پیرهنِ ماه
بر مانع خورشیدی ، آن ،خون ستاره ست
یا مانده بر آن تکه ای از پیرهنِ ماه
امروز بیا سبز برویـیـم که فردا
کاری نکند حسرت و کاری نکند آه
(( یا ایتها النفس ... )) بخوانیم و بکوچیم
و ز مرگ نترسیم ((توکلت علی الله ))
این شنبه و آدینه به تکرار ، مرا کشت
تا چند صبوری کنم ای جمعه ی ناگاه ؟
علی رضا قزوه
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
جنازهام چو ببيني مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد
تو را غروب نمايد ولي شروق بود لحد چو حبس نمايد خلاصجان باشد
كدامدانهفرورفت در زمينكه نَرُ ست چرا به دانه ی انسانت اين گمان باشد
دیوان شمس
دل من
تـو مثــل کوی بـن بسـتی دل من
تهی دستی،تهی دستی دل من
اگر یک ذره بو می بردی از عشق
به دنـیـا دل نمی بسـتی دل من
علی رضا قزوه
چشم پوشی
بـیــا ای دل ز عـالم چشــــم پوشیم
از این دنـیای پر غـم چشـــم پوشیم
چـنان گردیم مست چشــــم پـوشی
که از چشمان خود هم چشم پوشیم
علی رضا قزوه
شعر عزيز
شعر نوعي زندگي ست ، زندگي در رستخيز
هر نفس نو مي شود ، اين درخت برگريز
مرگ آغاز من است ، اوج پرواز من است
چون قصيده ست آدمي ، مرگ چون بيت گريز
نيست در عرفان من ، صلح جزء و صلح كل
مي خروشم با خروش ، مي ستيزم با ستيز
من چه دارم غیرآه ، آه ای برق نگاه
ابر جانم را ببار ، آبرویم را مریز
زندگاني كرده ام ، شعر را تا حد مرگ
زندگاني كن مرا ، بعد من شعر عزيز!
علی رضا قزوه
من راستش
چیز زیادی به خاطر م نمی رسد
جز اینکه من
در غربتی به نام زمین بودم
و کسی به نام خورشید بود
در جایی
شاید زمین
شاید آسمان !
علی رضا قزوه
قایم باشک بازی
چیزی عوض نشده ست
کوچک که بودیم
تو چشم می گرفتی
من قایم می شدم
حالا باد چشم می گیرد
درخت قایم می شود
ماه و زمین جایشان را عوض می کنند
دریا می سوزد
موج ها جر می زنند
توفان لی لی می کند
چیزی عوض نشده ست
دنیا چشم گرفته ست و
قیامت قایم شده ست.
علی رضا قزوه
این بار اگر دلت گرفت...
تو هیچ چیز نداری
نه خانه ای ، نه کودکی ،
نه دفتر شعری
من هم درست مثل توام
اگر چه خانه دارم
یا کودکانی از جنس مهتاب
اما باز دلم به قدر تو می گیرد
این بار اگر دلت گرفت
بارانی ات را بردار
دست ماه را بگیرو به خانه ام بیا.
(شعر از علی رضا قزوه)
الـو ، شـما ؟
فرشته ی مرگم آقا !
سی سال بود داشتم آنجا را می گرفتم
چه قدر زندگیت اشغال بود !
علی رضا قزوه
چه اشتباه بزرگی
برای ابر ، کفن می دوزیم
برای زمین ، قبر می کنیم
به دست زمان ، ساعت می بندیم !
علی رضا قزوه
12:58 | ع.فقیر |